تبليغاتX
واگویه

1- اگرچه شرایط ناپایدارم در این مدت و دوره های مختلف روحی و همچنین سکته ی طولانی مدت کامپیوترم و عدم دسترسی به اینترنت، دلایل فرعی دوری من از این جا هستند ، اما اصل قضیه چیز دیگری است و از همان نگنجیدن من در یک قالب و برنامه ی ثابت آب می خورد. همان که گاهی می ترساندم از همیشگی شدن...

بگذریم... سلام.

بازهم چند خطی می نویسم تا تازه تر شوم شاید..

 

2- همیشه دست هایی هستند بلند ، رو به آسمان

 و همیشه تر، آسمانی است بلند ، رو به دست هایی که بلندند ...

همان آسمان پر ستاره ای که گفتی که گفته است باستانی پاریزی که : "در زیر آن هیچ چیز تازه نیست."

 

3- خشکسالی، خشکقرنی، خشکعمری، خشکمرگی، خشک، خشک..

وای، چه قدر خوب است باران، باران...

 

4- مدتی است هر وقت می بینمش،اصلاً به روی خودم نمی آورم. یا صورتم را با آرامشی ظاهری و اضطرابی پنهان برمی گردانم و یا اگر به نحوی در مسیر دیدم قرار بگیرد ،چشمانم را می بندم. گرچه خودش خوب می داند که چه آشوبی است، که چه غوغایی است در پشت این پلک های بسته ...

مدتی است که تلاش می کنم تا چشمم در چشمش نیفتد. - چشم هایش که بی دریغ از دریچه ی نگرانی ام می نگرند.-

مدتی است که فرار می کنم از او و این تنها یک معنی دارد : فرار از خودم.

 

5- می گوید زندگی همین است.

می گویم زندگی بله، ولی ما شاید این نباشیم که هستیم.

هربارتا همین جای بحث برایم قطعی و مشخص است و بقیه اش - که دچار دور هم می شود - برای من فقط کلماتی هستند که ردیف می شوند.

واقعیت این است که با چه شرطی، با چه امضا و دست نوشته و قانونی ، می توان انسان بودن و البته ماندن کسی - از جمله من - را تضمین کرد؟!

 

6- انگشتان هرزه ی من بوی مرگ گرفته اند

آن چنان که گویی به قتل باورهای خویش نشسته ام.

 

آهااااای، بیا،این بار که چشمم در چشمت افتاد ، صورتم را برنمی گردانم ، چشمانم را هم نمی بندم. بیا تحویل بگیر دسته گلی را که به آب داده ای. بیا تحویل بگیر منی را که آفریده ای. بیا مسئولیتش با خودت.

 

7- دلتنگت هستم. لحظه به لحظه.

         در همهمه ی نا موزون این صداهای گیج و منگ

         تنها لحن عجیب صدای توست

         که با من نجوا می کند

                                         صبوری کن، صبوری..

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 21:23 توسط سودابه |
موضوع:





آقا

من هستم.

ولی این که کجا، خودم هم نمی دانم، فعلاً.

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 14:54 توسط سودابه |
موضوع:





خطی می نویسم تا تازه شوم. شاید...

۱-  در روشنایی کور بودن بهتر است یا در تاریکی مطلق بینا بودن!

نمی دانم.تو می دانی؟

۲- ساقی به جام عدل بده باده تا گدا               غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند.

۳- برایت پیش آمده که وقتی صورتت برای بقیه می خندد، دلت در تب و تاب باشد و مثل اسفند روی آتش؟ یعنی ممکن است تو هم در تب و تاب باشی با آن چهره ی آرام و خندان!!

۴- تا بوده ، شاید همین بوده برای چون من ها!!!  

۵- اگر هذیان بود،خب بود. یک وقت هایی هم سرما مرا می خورد و تب ... انگار

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:41 توسط سودابه |
موضوع:





جای خالی ات در زندگی ام درد می کند.

چه قدر گاهی وقت ها کم می آورمت

پ...د....ر

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 1:25 توسط سودابه
موضوع:





1-     از گروس عبدالملکیان که بی پرواست و پر اتفاق:

  

  چگونه با تو از چمدان سخن بگویم؟!

  در را که باز کنم

  دو فنجان کنار هم نشانده ای

  و عطر چای

  مرا می برد

        به دست های تو

        به ساعت چهار

        به آن فکر کوچک

        که برخیزی و

        دلتنگی ات را در قوری گل سرخ دم کنی.

 

        در را که باز می کنم

        عطرها مرده اند

        بر میز کاغذی است که بر آن نوشته ای:

       " چگونه با تو از چمدان سخن بگویم؟"

        .

        .

    

     ۲- در بهشت گاهی

        در جهنم همیشه

                          به خدا می رسی...

 

۳-     از خودم که ...؟

 

دستی نمانده است

در اشاره ای به تأخیر کلمات

بر داغ گونه هایی از توالیِ خیس.

گهواره ی کودکی ام

آویخته بر تار موهایی سیاه

که عصاره ی تلخ  درد است و

سطرهای مانده در کوچکِ من.

دستی نمانده است...

 

۴-     چه قدر خوبند این روزهای اسفند. بهترین روزهای سال من.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:41 توسط سودابه |
موضوع:





این پست را  فقط برای دلم می نویسم.

عاشق عطر نرگس هستم و عاشق چشم های تو.

اگر نبودی دنیای من یک چیزی، که نه ، همه چیز کم داشت.

چه خوب کردی که آمدی. بهترین کار تمام زندگی ات همین بوده و خواهد بود.

همین که متولد شدی.

تولدت همیشگی و روز به روز، قشنگ روزگار من.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:19 توسط سودابه |
موضوع:





1-    بالاخره یک مقدار به ثبات و آرامش رسیدم. بعد از تحویل پروژه و دغدغه های رفت و آمد و مارکوپولو بازی هایم، الان شرایط آرام و مساعد است. گرچه هنوز پایم به تهران نرسیده، مسافر چالوس شدم و طی دو هفته ی آینده هم دوباره مهمان دل کویر خواهم بود، اما همین که امشب موقع خواب نباید به فکرسفر فردا باشم، خیلی خوب است.

رانندگی در تمام جاده ی تهران - یزد یک طرف، مسیر داخل اتوبان ها و خیابان های این تهرانِ... هم یک طرف. نمی دانم برای همه این قدر سخت است یا زندگی آرام ترِ شهرهای دیگر بی جنبه ام کرده است.!

 

2-    احساس تعلق، اصولاً حس خوبی است.این که شنیدن اسم جایی، به تمام رگ و پی ات یک وابستگی را یادآوری کند. - گرچه با طبع من زیاد سازگار نیست.- فکر می کنم  انسان ها ذاتاً تمایل به سکون و ثبات دارند واین احساس تعلق در بعضی از ابعاد، ضامن این ثبات و آفریننده ی یک  تعادل بیرونی است که خود موجب تنظیم تعادل درونی می شود. و البته این یک رابطه ی رفت و برگشتی است.

 

3-    عشق اسطوره ای سلما و جبران خلیل جبران، در کتاب "بال های شکسته" بسیار زیباست

و غریب. چند روز پیش، حرف های فرخ، یک ارتباط ذهنی برایم ایجاد کرد بین دیدگاه او و درونمایه ی این عشق. به یاد طرز تفکر 18،19 سالگی خودم در این مورد افتادم. عشق اسطوره ای، عشق های بدون وصال و....

بحث ارزش گذاری و تعیین درست و غلط نیست. فقط می خواهم بگویم این روزها فکر می کنم زندگی در واقعیات جریان دارد و تمام دیدگاه ها و ایده های ما – خوب یا بد – زیر مجموعه ی قانونی به اسم زندگی هستد که گرچه خود نوعی بازی است، اما ویژگیِ غیر قابل برگشت بودن،از آن یک بازی خیلی جدی ساخته است. واین دیدگاه ها و زیر مجموعه ها زمانی مفید و ارزشمند می شوند که تأثیر مثبتی – نه صرفاً از جهت مادی و فیزیکی – بر روند اصل مجموعه داشته باشند.

این روزها فکر می کنم نباید طوری از کنار زندگی بگذرم که وقتی سرم را به عقب برمی گردانم، نداشته ای را ببینم که قابلیت بودن در زندگی مرا داشته و صرفاً به واسطه ی کم کاری خودم امروز در این جایگاه نیست.

شاید یک روز تو هم مثل این روزهای من فکر کنی، شاید هم نه...

.

.

ای آن که مرا دوست نمی داری

باش در این جهان و بزی

مرا هم دوست نداشته باش...

 

4-    چه قدر این چند روزه ی پر تب و تاب قشنگ است با این که می دانی تضمینی برای حتی 

یک لحظه ی دیگر بودنت نیست. گرچه شاید همین ندانستن هم یکی از ابعاد زیبایی عجیب آن است.

چه قدر همه چیز خوب است وقتی خلاصه می شوی در قطره های ریز باران روی صورتت. وقتی از هیاهوی جمعیت به پیکان قراضه و قدیمی جوان 23،24 ساله ای پناه می بری و صدای ترانه های قدیمی هایده ، شیشه های بخار کرده و دست هایش که از سرما قرمز شده، غم و شادی را در درونت با هم مخلوط می کند.

چه قدر آزاد و رهایی وقتی از داشته ها و نداشته هایت، توأمان ، غرقِ بودن می شوی...

 

5-    این دردِ تازه ، بوی تاوان می دهد. گرچه کم است. خیلی کم تر از ...

     تاوان، نمودی از یک رابطه ی منطقی و عقلانی است.هر کس مسئول

      حرف هایی است که می زند و یا کارهایی که می کند.

 

6-    اگر نمی لرزد دلت، مهراس.

شعری که می خوانی سست است.

 

  آخر- ذهنیتی برای نوشتن این مورد نداشتم اما حال و هوای شعرها و هایکوهایی که

        دیشب برایم خواندی و بوی عطر خوبی که فضایم را پر کرده بود ، این چند کلمه

        را آفرید.

        تخت یخی عزیز،- که بیش تر از این که یخی باشی، گرم و تابستانی هستی –

        بزرگ ترشده ای از آن چه بودی.خوشحالم که نسبت به همسالانت بهتر فکر

        می کنی.

        اما

                  باید بروی، باید برویم، راه زیاد است، زیاد...

      

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:9 توسط سودابه |
موضوع:





1-   ممنونم از همه ی دوستانی که در این مدت نبودنم را سر زدند.

 

2- نبودم این روزها و انگار نیستم همچنان. گرفتاری های شخصی ، آخر ترم و پروژه های انجام نشده و ضیق وقت برای تایپ کردن که البته بهانه هایی هستند برای سستی ام.

 به هر حال، بیچاره این واگویه ی یتیم...

 

3- حق می دهم به عزیزی که یک دل سیر گریه کرده بود برای انسان و غربتش.

گرچه "انسان" را به معنای عامش به کار برده بود و گرچه فرصت نشد برایم به طور کامل توضیحش دهد، اما احساس تقصیر می کنم.

 

     4- یلدای امسال متفاوت بود برایم . به همان اندازه که ادعای عدم تعهد داشتم،

     احساس تعهد اخلاقی کردم.

     مفهوم خود خواهی چیست و در مقابلش مفهوم دیگر خواهی؟

     مگر خود خواهی غیر از این است منافع و مصالح شخصی ات را به گونه ای در  

     نظر بگیری که دیگری یا دیگران به سبب آن متضرر شوند ؟

     مگر غیر از این است که باید در مرحله ی اول زندگی و آینده ی خودت را مورد

     اهمیت قرار دهی؟

     پس چرا گاهی اوقات عملی کردن این تئوری های کاملاً منطقی و عقلانی دشوار

     می شود؟

    .

      این غزل را برای یلدای واگویه انتخاب کرده بودم که با تأ خیرمی نویسم.

 

 گداخت جان که شود کار دل تمام ونشد      بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

 به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم         شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

 پیام داد که خواهم نشست با رندان            بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

 رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل         که دیده در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

 بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل    چه خون که دردلم افتاد همچو جام ونشد

 به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم            که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه ی مقصود         شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ ودرد که درجستجوی گنج حضور      بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سرفکر       در آن هوس که شود ان نگار رام و نشد

 

   5- رفت، برگشت ، رفتمش ، برمی گردم برمی گردیم؟! 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:56 توسط سودابه |
موضوع:





"او" می گوید شعرهای من  " اتفاق " ندارند و خودش شش ماه پیش درست همان موقع که دختر همسایه.... ، اتفاقی و دزدکی یک بار او را دید زده بود! تا همه ی مصیبت های عالم بر سر دختر خراب شود و مردم آن قدر نگاهش کنند که از اضطراب ، کودکش را سقط کند و" او" آن قدر معصومانه ازاین "اتفاق" نیفتاده  شعر بگوید که... .

و من فکر می کنم نقد خوبی در مورد شعرهای من داشت. شعرهای بی اتفاق.

"او" می گوید دوست نقاشش عاشق این است  که زنش را در خواب از سقف بیاویزد و سلاخی کند و از این موضوع هیجانی  تابلویی بکشد و ازهراس این که این "اتفاق" در واقعیت رخ ندهد ، در تصورش این کار را می کند و از آن تابلو می سازد. و این تابلو پر از واقعیت و زیبایی است.

"او" می گوید من در شعرهایم آرام و رها راه می روم و دست مخاطب را می گیرم و او را تا پشت پنجره ی درونم می برم و از یک شیشه ی مشجر داخل را به او نشان می دهم ولی اجازه ی ورود نمی دهم و می گوید نمی داند که این عدم وضوح، از سر ناتوانی در این امر است یا به دلیل میل به مجهول بودن و کشف نشدن.

 و باز با این حال سرش را تا نواحی انتهایی گردن، توی زندگی من فرو می کند و با شوخی و جدی به درونیاتم سرک می کشد و نمی دانم چرا تازگی ها هر وقت هوس کشتی! و شوخی به سرش می زند ،- با وجود عدم تناسب اندامی- یاد من می افتد.

.

.

"او" آدم جالبی است...

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:40 توسط سودابه |
موضوع:





دلبر برفت  و دلشدگان را خبر نکرد       یاد حریف  شهر و رفیق  سفر نکرد

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت      یا او به  شاهراه  طریقت  سفر نکرد

گفتم مگر به گریه دلش مهربان  کنم       چون سخت بود دردل سنگش اثرنکرد

شوخی مکن که مرغ دل بی قرار من      سودای دام عاشقی از سر به در نکرد

هر کس که دید روی توبوسیدچشم من     کاری که کرد دیده ی من بی نظر نکرد

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع      او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

 

 

1- دانشگاه این روزها خیلی زنده است. ورودی های جدید ، اکثراً پرانرژی و شاداب هستند و جو هنری و فرهنگی دانشگاه همانی شده که من چند ترم گذشته برای داشتنش خیلی دست و پا زدم – و بماند که چه ها کشیدیم من و مسؤلین دانشگاه از دست هم- .

 و در این بین نقش مسؤل فرهنگی که امسال وارد دانشگاه شده، چشمگیر است. واقعاً اگر هر کسی در پستی که توانایی اش را دارد به کار گرفته شود،امور به همان شکلی که باید، پیش می رود. از این وضعیت خیلی راضی و خوشحالم و البته دلگیر از این که این تحولات در ترم آخر تحصیل من رخ داده است.

 

2- بالاخره بعد از مدت ها، وارد کلاس آواز شدم که همیشه عاشقش بودم ولی با عذاب وجدان . چون قرار بود یک مقدار از حجم کارهای جانبی ام کم کنم تا برای کنکور ارشد درس بخوانم ولی دقیقاً دارم برعکس عمل می کنم.

 

3- سانسور شد...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 10:28 توسط سودابه |
موضوع: