تبليغاتX
واگویه

خط خط خطی ٬ سیاه سیاه سیاه ..

رها کنندم اگر ٬ قول داده ام

نبینم

با دست های سبزت حتی .

کفایت می کند مرا چشمانت

از ناگهان هجوم هر آن چه نباید ..

رها کنندم اگر ٬ قول داده ام

خفه کنم چشم هایم را

اگر بشنوند.

نفس که بر نمی گردد به تناوب ٬

ضربان گیج قلم اما...

بی گناهی ام سنگین است.

یدک می کشدم از میان سلول های انفرادی ٬ بی گناهی ام.

قلمم را پاره می شوم ٬

به تعهد بی رنگی جوهرش.

به وثیقه گذاشته ام زبانم را .

قلمم را پاره می کنم ٬

پاره پاره می نویسدم ٬

لال اگر باشم...

.

گم می کنی ام ٬

نام کوچکم پیدا نیست ٬ میان این همه " من "

گم می کنی ام ٬

روی سنگفرش خیابان هایی

که سند خورده به نام قدم های " من " .

نام کوچکم پیدا نیست

که جا مانده پاهایم در کفش های موروثی ات ...

.

کفایت می کند مرا چشمانت

از ناگهان هجوم هر آن چه نباید ..

رها کنندم اگر ٬ قول داده ام

خفه کنم چشم هایم را

اگر بشنوند...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:44 توسط سودابه |
موضوع:





من هستم. این جا نبودنم به معنای نبودنم نیست. هستم ٬ خوب ٬ خیلی خوب..دیر به دیر آمدنم موجب شده که گاه این پیج تبدیل به شرح حال شود و امشب نیز همین گونه است. شرح حالی می نویسم برای خودم و کسانی که دیر به روز شدن واگویه ٬ هنوز عادت سر زدن به این جا را از سرشان نینداخته است.

.

در آستانه ی یک تحول بزرگ هستم ٬ شاید تحولی به وسعت همه ی زندگی ٬ اگر دلی بزرگ بدهدم ٬ او.

با آدم های دوست داشتنی ای کار می کنم که عاشقشان هستم ٬ به خصوص روح الله عزیز با آن لبخند همیشگی و جمله ی ورد زبانش : " نگرش مثبت ٬ حتی در بدترین شرایط " .

روزهای روشن این ماه عزیز ٬ به یادم آورد که یک سال گذشته است از رمضان سال قبل ٬ با آن روزهای تاریک و دردناکش . و تحولات این یک سال به من آموخت که : " نترسیم از تغییر . بعضی از تغییرها ٬ بعضی از نبودن ها ٬ شروع خیلی از خوبی ها هستند . کافی است که تغییر را بپذیریم و همراه با آن تغییر کنیم . هرگز زمان و انرژی خود را صرف چیزهایی یا کسانی که متعلق به زندگی ما نبوده و موجب تنش و آسیب روانی هستند نکنیم. آرام باشیم و به خدا توکل کنیم که راه را برای ورود خوبی ها به زندگی مان خواهد گشود . "

و باز هم او این جاست ٬ خدای من . که به محض این که بر چشمان ستاره بارانش بوسه زدم ٬ بر تمام روح و روانم بوسه زد و یا بهتر بگویم ٬ امکان لمس بوسه هایش را دوباره به من هدیه داد. و نه امروز و دیروز ٬ بلکه مدت هاست که هر روز با لبخندش غرق اعتماد و امید می کندم به خصوص در این روزها که از بهترین روزهای من است. و در این لحظات عزیز دعا ٬ برای همه ی آدم های خوب یا ناخوب زندگی ام ٬  برای همه ی کسانی که آرام روانم بوده اند و یا همه ی کسانی که خواسته یا ناخواسته روحم را به مسلخ درد برده اند ٬ بهترین ها را از خداوند پاینده ام می خواهم.. و برای " هاجرم " که نیست ولی همیشه هست و " زهره " همراهم ٬ و برای    " تو" که ممنونم از محبت هایت.

.

و از دیدگاهی دیگر ٬ باز هم من هستم . همچنان خار و خاشاکی در چشم های آنانی که چشم حقیقت بینشان نابیناست. با روحی محکم تر از قبل و جسمی آماده ی باطوم هایی دوباره و ریه ای آماده ی استنشاق عطر خوش گازهای اشک آور. و سبز ٬ سبز ٬ سبز ٬ تا رسیدن به ایرانی سبز ٬ اگر نه حتی برای جوانی خودم ٬ برای فرزند آینده ام و برای همه ی فرزندان آینده ی ایران عزیزم.

پ. ن ۱: مولای یا مولای ٬ انت الرب و انا المربوب ٬ و هل یرحم المربوب الا الرب..

پ. ن ۲ : دوست داشتم یک ورق از دفتر خاطرات یکی از روزهای رمضان پارسالم را این جا بنویسم ولی شرمنده ی واگویه هستم چون خیلی خوابم می آید و احتمال تبدیل شدن صفحه ی کیبورد به بالش تا لحظاتی دیگر زیاد است. پس شاید فردا شب یا فردا نصف شب.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:40 توسط سودابه |
موضوع:





دریچه های کولر ماشینش را روی صورتم تنظیم می کند . چشمانم را می بندم تا شاید خنکای فضا بر صورت عرق کرده ام ٬ التیامی باشد بر آتشی که در من شعله می کشد . جرات نگریستن ندارم در چشمان نجیب مردی که حتی قطره ای اشک نریخت بر داغ سوزان دخترش . دختری که شاید این کوه سر خمیده در دلش آرزو می کرد که ای کاش در این لحظه به جای من در کنار او نشسته بود . هراس دارم از دیدن تکه های خرد شده ی درون او که از پشت قامت استوارش رخ می نماید ٬ و از گرد پیری روی موهای سپیدش.. چه واژه ی غریبی است " پدر " ..

.. و کلماتی که در حس حضور داغدار او و در تمام طول این مسیر ساکت پیش چشمم رژه می روند .و طعم گس واژه ی " پدر " در دهانی که مخاطبی ندارد برایش. . " چه تاوان سنگینی است نبودنت . چه قدر بیش تر از همیشه ندارمت . بسیارند حرف های مگویم از حکایت پوشالی روزهایی که نبوده ای و از استخوانی که ترکانده ام در امتداد این بلوغ ناگزیر . جای خالی نبض انگشتانت روی گونه های داغم که پا به ماه خیس گریه اند درد می کند .. چه قدر ندارمت."
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 10:23 توسط سودابه |
موضوع:





 

شنبه ۲۳ خرداد ۸۸ : اخبار نیمه شب از رسانه ی خائن ضرغامی بسیار متفاوت بود با اخباری که در همان ساعات در ستاد مرکزی به دستمان می رسید.از همان ابتدای این بازی ناشیانه ، حمله به ستاد مرکزی و گاز اشک آور و کتک هایی که نفهمیدیم چرا خوردیم.. گویا زهر چشمی بود و شادباشی برای یک پیروزی تقلبی..اوایل صبح ، شهر در بهت و افسردگی - کجابودند این ۶۸٪ که چهره ی شهر این چنین مرده بود ؟ -، اجتماع اطراف ستاد مرکزی ، ترس از لباس های یگان ویژه و باطوم هایشان - که خیلی زود با اولین ضربه فرو ریخت - ، آرش که با پای مضروبش می دوید و هنوز برایش نگرانم و ... " میزان خراب است ."

یکشنبه ۲۴ خرداد ۸۸: دیروز به دست های سبزمان امید بسته بودیم و به خواستن جمعی و کثرت حضورمان تا جوانه ی صداقتی برویانیم در این منجلاب مقدس مآبی.. و امروز رای هایمان و خواستنمان به حساب  " هیچ " نیامد مگرآن چیزی که به دروغ مشروعیتش می خوانند.. و امروز به آزادی مطلقی ! گرفتاریم که حلقه در حلقه زنجیرهایش هر لحظه تنگ ترمان می کند..

دوشنبه ۲۵ خرداد ۸۸ : حماسه ی میلیونی خس و خاشاک ، ادامه ی فیلترینگ ..      " خدا با ماست . آیا او را هم فیلتر می کنید ؟ "

سه شنبه ۲۶ خرداد ۸۸ : بزن باران بهاران فصل خون است .. بزن باران که دین را دام کردند.. بزن باران خدا بازیچه ای شد..

چهارشنبه ۲۷ خرداد ۸۸ : ماده ی ۲۷ قانون اساسی مهم نیست .. فصل سوم قانون اساسی مهم نیست.. اصلا قانون را عوض می کنیم..

پنج شنبه ۲۸ خرداد ۸۸ : همراه شو عزیز / کاین درد مشترک / هرگز جدا جدا / درمان نمی شود.

جمعه ۲۹ خرداد ۸۸ : اقامه ی نماز جمعه روی سجاده ی خون دانشجویان دانشگاه تهران .. تقبل الله

شنبه ۳۰ خرداد ۸۸ : تمام زندگی ام درد می کند . اگر زنده بودن به معنای تپش قلب است ، هنوز زنده ام. جسم بی روحی مانده هنوز ، که از میان باطوم و چکمه و گلوله و خون ، با یادگاری رد باطوم ، بار بودن را به دوش می کشد. بودنی که عجیب سخت است در این بحبوحه ی ننگ " آدم بودن " . در این روزهای فرافکنی ، دروغ و عوام فریبی.

یکشنبه ۳۱ خرداد ۸۸ :  حالم خوش نیست. این همه خشونت را تا به حال به طور زنده و ملموس ندیده بودم . اما گرگ ها خوب بدانند :  " گیرم که در باورتان به خاک نشستم ، و ساقه های جوانم از ضربه ی تبرهایتان زخم دار است ، با ریشه چه می کنید / گیرم که بر سر هر بام ، بنشسته در کمین پرنده ای ، پرواز را علامت ممنوع می زنید ، با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید / گیرم که می زنید ، گیرم که می برید ، گیرم که می کشید ، با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟.. "

دوشنبه ۱ تیر ۸۸ :  رنگ سبز و مشکی حرام است. گفتن " الله اکبر " حرام است. الله اکبری که شما منافقان بگویید همان قرآنی است که بر سر نیزه ها زده شد. به مذهب دروغین و توهمی ما سجده کنید تا اراذل و اوباش نباشید. لطفا گوسفند باشید تا همچنان شریف باقی بمانید و زنده.

سه شنبه ۲ تیر ۸۸ :  به مصدق می اندیشم و کنار گذاشته شدنش. به آیت الله منتظری می اندیشم و حقی که از او ضایع شد و حبس خانگی اش. به حکومتی که از ابتدا با دیکتاتوری و نادیده گرفتن حق دیگری روی کار آمد . وبه قانون " هر کس که با ما نیست محکوم به نبودن است . "  . به بازداشت های وسیع و پی در پی این روزها می اندیشم و نگران موسوی ام . و البته امیدوار به این که اسطوره شدن او مطلوب کودتا چیان نیست.

چهارشنبه ۳ تیر ۸۸ : تاریخ همیشه تکرار پذیر است . حکومتی که مردم معترضش را به ضرب گلوله و سرنیزه سرکوب کند ، باید پیش از این فاتحه ی خود را خوانده  باشد.

پنج شنبه ۴ تیر ۸۸ : .. وباز هم معتقدم که آگاهی بزرگ ترین مسئولیت ماست. حتی با وجود این فیلتریگ شدید.

جمعه ۵ تیر ۸۸ : عروسک کوکی اعلام کرد که بی رحمانه برخورد شود. عروسک کوکی برای اعتراض و مخالفت با یک انسان معمولی و متقلب ، حکم جنگ با خدا را صادر کرد. چه چهره ی خشن و منفوری دارد این تشیع ساختگی صفوی در جمهوری !! اسلامی !! ایران.. یعنی بی رحمانه تر از این ؟!.. این است شیوه ی کسانی که هر مخالفت و اعتراضی را زیر تیغ اسلام خود ساخته شان سر می برند.این است شیوه ی ولایت مطلقه. و آیا این بود روش علی (ع) با مخالفان و حتی قاتل خودش ؟..

.

.

این روزها : و این روزها حضور تو در آتلیه ای که سعی کردی تا آرام باشد تا فضایم عوض شود. و سعی کردم که به سعی تو احترام بگذارم ، گرچه انتهای همه ی حرف هایم ناخواسته به یک نقطه می رسید.. و این روزها ، گل های مریم تو که هر روز خریدی از پسرک سر چهارراه که می گفتی مرد شده - و خودش باورش نبود انگار -.. و این روزها ، گفتی " در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست / ریش باد آن دل که با درد  تو خواهد مرهمی ". و یادم آمد که مدت هاست که یادم رفته که دیوان حافظی هم وجود دارد در این دنیای به هم ریخته ی من ..

و این روزها ، می اندیشم که این جنبش سبز، اگرچه در ظاهر به سکوت وادار شده است ، اما فرو نخواهد خفت . که آتش زیر خاکستر گاه بسیار سوزاننده تر از شعله هایی است که زبانه می کشند..

. و امروز ، ۱۸ تیر ۸۸ : از راهپیمایی برمی گردم. این است همان آتش زیر خاکستر.. وباید تاسف خورد برای دولتی که صف های طویل از بسیجیانی را در میدان ها و مسیرهای راهپیمایی مستقر می کند که رنج سنی اکثرشان بین ۱۳ تا ۲۰ سال است و ظاهرا برای تعطیلات تابستانی ، از مدرسه هایشان به این جا آمده اند. و با باطوم و چوب های در دست هایشان به خود اجازه می دهند حتی درون کیف های مردم را برای پیدا کردن بیانیه و نماد سبز بگردند.

وبازهم صبور باشیم و امیدوار به اعتبار این سند که  " الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم "

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 21:13 توسط سودابه |
موضوع:





عرصه ی انتخابات ، برای آنان که بازیگران اصلی این پرده ی نمایش اند ، همواره سرشار از انواع حرف های گاها بدون ضمانت اجرایی ، رجزخوانی ها ، افشاگری ها، سیاه بازی ها ، حکایت های پشت پرده و بعضا توهین ها و زد و خوردهای فیزیکی و شخصیتی است. و به تبع ، امواج این جریانات در شعاع های مختلف و با شدت های مختلف، دامن گیر تماشاگران این صحنه نیز خواهد بود . آنان که قرار است مخاطبان و متاثران اصلی این بازی باشند..

بچه تر که بودم فکر می کردم باید به هر طریق ، دیدگاه ها و نظراتم را به دیگران ثابت و القا کنم و راه صحیحی را که به خیال خودم در تجربیاتم به دست آورده بودم به در راه ماندگان بنمایانم تا ابن سبیلانی گمراه نباشند. آن روزها درکم از واژه ی " دموکراسی " بیش از آن که در رفتار و اعمال باشد ، در تئوری های خوش آب و رنگی بود که با بلبل زبانی ویژه ی بحث های سیاسی توضیحشان می دادم.

 اما امروز دغدغه ی اصلی ام این نیست. امروز فکر می کنم همه ی ما آزادیم هر طور که می خواهیم فکر کنیم اما لطفا  " فکر کنیم " و نگذاریم که به جایمان فکر کنند. آگاهی بزرگ ترین مسئولیت ماست . درگیر هیجانات کاذب فضای انتخاباتی شدن و رای دادن به کاندیدای فلان دوست و بهمان مرجع تقلید و ... زیر سوال بردن شعور انتخاباتی و سیاسی خودمان است. این مطلب که تبلیغات و دادن انواع شعارهای راست و دروغ  از موثرترین روش های کسب رای عوام و حتی پیروزی است ، درست. اما نگذاریم در هرج و مرج این کاغذها و شعارها و آب و رنگ ها ، چشم عقلمان تار شود – اتفاقی که در انتخابات ریاست جمهوری دوره ی پیش افتاد – که هر اشتباهی قابل جبران نیست.

تعصب های بی جا روی یک شخص ، که به لحاظ انسان بودنش طبیعتا دارای نقاط ضعف و قوت است ، فقط موجب هدر رفتن انرژی هایی می شود که می توانند بسیار مثبت تر از این ها سازماندهی و مدیریت شوند. تمام جنبش های فرد مدار و متکی به رهبر ، با نبود این فرد متلاشی شده و می شوند. پس حامی یک شخص نباشیم ، از یک تفکر حمایت کنیم و به تفکرمان رای بدهیم. چرا که جنبشی که قائم به یک تئوری فکر شده باشد ، هرگز به بودن یا نبودن یک فرد متکی نیست. بت سازی نکنیم واین گونه رفتارهای افراطی و غیرمعقول را به نوجوانان پرهیجانی بسپاریم که شرایط سنی شان چنین رفتارهایی را اقتضا می کند. –بماند که ملت ما در هر سن و سالی و در هر عرصه ای در بت سازی کردن تبحر خاص دارند . –

شخصا معتقدم بازگرداندن کاروان دولت به مسیر منقطع اصلاحات ، در وضعیت نابسامان کنونی که حتی صدای بعضی از اصولگرایان را هم درآورده است ، بهترین راه برای دمیدن امیدی دوباره در ملتی است که تحت انواع فشارها و تنش ها و بی اعتمادی ها کمر خم کرده است . با فرض داشتن انتخاباتی سالم و به دور ازخرابکاری های احتمالی – ان شاالله - ، این امر میسر نخواهد شد مگر با خواست و اراده ی خود ملت.

آگاه باشیم و آگاه کنیم..

پ ن : می دانم که به نبودن های مکررم عادت دارید. اما این بار- اگرچه که خودم هم بی میل به مسافرت رفتن نیستم  - تقصیر این خاک کویر است که اگر آن طورها هم که می گویند دامن گیر نباشد ، قابلیت روی لباس نشستن و خاکی کردنش زیاد است . به خصوص اگراین لباس مثل پوشش من ، چادر مشکی باشد.  

مواظب خودتون و اوضاع سیاسی این دورو بر باشید تا من برگردم. مواظب باشید خوابتون نبره تا اوضاع بر وفق مرادتون پیش بره . خوردن قرص ریتالین موثره.. فعلا

 

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:45 توسط سودابه |
موضوع:





مژده ی  وصل تو  شد  غارتگر  آسایشم

آب در چشمم همان شیرینی افسانه سوخت ..

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:48 توسط سودابه
موضوع:





دوباره خواب دیدم دیشب. همان خواب چند شب پیش را. کسی قلبم را بیرون آورد تا به قول خودش ، به شکل بهتری برایم پیوندش بزند. قلبم در کف دستم می تپید و گرمایش را احساس می کردم. تمام پله های بیمارستان را دویدم تا به زیر زمین برسم و قلبم را به ظرف یخ برسانم تا نمیرد ، تا زنده بماند تا زنده بمانم. پله ها تمام نمی شد. می دویدم ..می دویدم .. می دویدم.. قلبم می تپید .. می تپید .. می تپید.. سوار آسانسور شدم و سقوط کرد به اعماق زمین. قلبم دیگر گرم نبود اما هنوز می تپید. در راهروهای زیر زمین می دویدم ولی تمام درها قفل بود. می دویدم.. می دویدم .. می دویدم .. اما قلبم دیگر نه گرم بود و نه می تپید.. او گریه می کرد. همان کسی که قلبم را در آورده بود. همان کسی که چهره اش برایم مثل بیداری بود. گریه می کرد تا نمیرم . یا نه ، شاید گریه می کرد تا وقت مردنم ببخشمش. عجیب بود. مرا می کشت و بعد برای مردنم گریه می کرد.. زار می زد تا نمیرم. دلم می سوخت .هم برای قلبم  و هم برای اشک هایش . ولی نمی شد دیگر که آرامش کنم . آخر کسی که زنده نمی ماند بدون قلب...
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:33 توسط سودابه |
موضوع:





با من صنما دل یکدله کن / گر سر ننهم آن گه گله کن..

عجیب دوست دارمش با صدای شهرام ناظری

.

سفر به غرب کشور - برای اولین بار - ، اگرچه بدون تصمیم قبلی و به واسطه ی یک اتفاق رخ داد ، اما بیش از آن چه فکر می کردم جذاب و به یاد ماندنی بود . به خصوص که به دلیل منصرف شدن از فکر کنکور دانشگاه آزاد ، دلیلی هم برای عذاب وجدان وجود نداشت.. پیش از این نام کردستان برایم فقط یادآور همکلاسی دانشجویی بود که به شدت مرا دوست نمی داشت و نیز ماجراهای سیاسی و استقلال طلبی کردها و حزب کوموله و ... . اما آن چه دیدم دنیای دیگری بود . طبیعت توصیف نشدنی و صحنه های بدیع کوه ها - همان جاها که محل درگیری های چریکی حزب کوموله با نیروهای دولتی است - و بسیاری جذابیت های دیگر که با حضور همسفران پر شور و هیجان هم سن و سالم ، جذاب تر هم می شد . و جالب تر از همه ، مهمان نوازی صمیمی و خالصانه ی میزبانانمان بود که من را تا پوشیدن لباس های محلی و همراهی در رقص های گروهی شان پیش برد .و البته ناگفته نماند که پررو بودن من هم مزید بر علت بود.

و نهایتا از آن جایی که به شدت به افرادی با روحیه های جسور و محکم و خونگرم علاقه مندم و از آن جایی که لباس کردی خیلی به تنم نشسته بود و از آن جایی که استعدادم در یادگیری رقص محلی خوب بود ، قرار شد همان جا بمانم و آشیانه ای بسازم - البته نه از آن آشیانه هایی که محسن ، راهنمای سفرمان ، تعریفشان را می کرد .- که متاسفانه با آقای آشیانه سر نپوشیدن شلوار کردی به تفاهم نرسیدیم!!!

ممنونم از چیاکو و نرمین عزیز که حضورشان زیبایی های سفرم را تکمیل کرد.

پ.ن : ثبات هم برای شخصیت آدم چیز خوبی است. به بغل دستی ات نگاه نکن. بیخود این آینه را روبروی دیگری نگیر. با خودت هستم. خود خودت..

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:37 توسط سودابه |
موضوع:





خویشِ من آن است که از عشق زاد        خوش تر از این خویش و تباریم نیست..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:36 توسط سودابه
موضوع:





یک حاشیه ٬ فقط یک حاشیه ی کمرنگ، همین ،همین گوشه ی زندگی /  مرنجان دلم را که این مرغ وحشی /  مجاب کن ، مجاب کن ، مجاب کن آینه را / انسان ، انسان ، انسان ، همان انسان که خداست و همین انسان که منم /  و دهانم که پا به ماه ترانه ای است ، که / نگفته بودم اگر درست بیایی شناسنامه برای عبور لازم نیست ؟! / نگفته بودم برای درک سفر ، حس خواستن کافی است ؟/ عبور از پل خواب ، پر از هوای طلب بود.. طلب چه حس قشنگی است / همه ی گفتنی ها که گفتنی نیست آخر / و حتی این چند خط  که چکیده های امشبم بود  / و چه می دانی ، وقتی منتظر کسی نیستی ، چه قدر بیداری بهتر است / و این شمع ها ، شمع ها ، شمع ها که گریه می کنند.. /

-  کجاست خصلت خدای گونگی ام ، که واژه نمی توانم آفرید بر حجم نافذ نگاهت ؟..

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 0:43 توسط سودابه
موضوع: