۱- ای آن که مرا دوست نمی داری
باش در این جهان و بزی
مرا هم دوست نداشته باش...
.
۲- اگر نمی لرزد دلت، مهراس.
شعری که می خوانی سست است.
۱- ای آن که مرا دوست نمی داری
باش در این جهان و بزی
مرا هم دوست نداشته باش...
.
۲- اگر نمی لرزد دلت، مهراس.
شعری که می خوانی سست است.
1-همیشه درگیر یک جدال همیشگی با کلمه ها بوده ام . همیشه فکر کرده ام چه قدر کلمه ها ناتوان و کمند . وقتی در اوج احساسات خوب و یا بدت هستی بیش تر از هر وقت دیگری می فهمی که چه قدر دوست داری چیزهایی را بگویی که نمی توانی . و این است که به ناچار خودت را محکوم به سکوت می کنی تا لااقل به واسطه ی ناتوانی کلمات ، مفهوم ادراکاتت شهید نشوند و این جاست که فکر می کنم ما آدم ها گاهی در لابه لای نوشته ها و حرف ها و کتاب های دیگران به دنبال خودمان می گردیم . به دنبال حرف ها و کلمه هایی از دیگران ، که شاید بهتر از خود ما بتوانند دلمان را تفسیر کنند . و به شریعتی غبطه می خورم که می گوید " در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود ." به او که کلمه برایش خداست و می تواند خلق کند . و چه قدر زیبا و عجیب می تواند حرف دل خودش – و من – را با همین کلمه ها بگوید ..
چه قدر دنیای آدم ها ، با همه ی بزرگی واژه ی " آدم " ، محصور و تنگ است . سیکل ثابتی پابرجاست . تو دیگران را از دریچه ی درک خودت می نگری و می فهمی و قضاوت می کنی و دیگران تو را ! و این همان است که دکتر شهید می گوید : " هر کسی را نه آن گونه می فهمند که هست ، هر کسی آن گونه هست که دیگران می فهمند ."
2- باز هم بیش تر پاییز نامه هایم در دفتر جاماند و به واگویه پاگشا نشد . پاییزی که امسال بیش تر از همیشه عاشقش بودم و با سپید ی برف های بی هنگام و رده های قرمز آسمانش ، دلکم را به خدا برد . اصلا برف که می بارد انگار تمام دلم سفید می شود و می شود رد نفس های آدم ها را در هوا دید . می شود با نفس هایت در سیاهی سپید شب ، در هوا بنویسی ، حرف هایی را که به آنی پاک می شوند و از بین می روند .
برف پاییزی بارید ومن دست انار در دست ، در کنار رد پای چشم های تو انار دان کردم و به باغ های انار اردکان سرک کشیدم . به روستای انار و عقدا . به عقابکوه و به ماه کامل آن شب من و تو در باغ انار پشت دانشکده . به روزهای کنار هاجر و صبحانه های با ابوالفضل در باغ های میبد . طعم پنیر و گردو و بوی ماشین ابوالفضل ، به عطر عجیب میوه ی " به " که از صدقه ی سر عشق ابوالفضل به هاجر همیشه در این فصل در خانه مان پر می شد ...
انار دان می کنم و عطر گلپر و برگ های معصوم پونه و نعنا را به سرخی شفاف دانه ها می پاشم . پنجره ی خانه ام با تو را باز می کنم ، پنجره ای که مثل همیشه ی رویاهایم بی پرده است . پنجره را باز می کنم و مثل آفتابگردان با چرخش نور خورشید از قاب پنجره ، بر روی گل های قالی می چرخم . حیفم می آید از که از دستم برود خورشید نجیب پاییز که بی مضایقه می تابد ، هر چند تمام تنم را داغ کند و رد لباس را بر روی پوستم نقش بزند .طعم گرم آفتاب را می چشم و صدای گرم سالار را چاشنی طعم خورشیدی نفسم می کنم :
نازنینا ، ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا ؟
3- و باران .. باز هم می آید و قطره قطره نگاهم را خیس می کند . داغی لیوان چای ، احساس خوشایندی از یک سوزش را از دریچه ی سردی پوست دستم تا عمق درونم هل می دهد . من همیشه حواسم به داغی چای هست و تو همیشه آن قدر فراموش می کنی تا چای سرد می شود .لمکده ی گوشه ی خانه ام - بی که بدانی - تداعی احساس توست برایم . سفره ی قلمکار اصفهان ، حافظ ، شمع های نیمه سوخته ، چراغی که برای جشن فارغ التحصیلی ام هدیه گرفتم ،عود و انارهایی که زیباترین های روی زمینند . دوست دارم گوشه ی خانه ام همیشه یلدایی باشد . می شود در همین گوشه ، فقط با همین دو لیوان چای و در هوای چشم های تو ، خوشبخت بود .
یادم هست .اولین یلدای در کنار تو بودنم ، دو سال پیش ، خانه ی کوچک رویا ، ترس مبهم آن شب ... همیشه خیال سیالی از گذشته و حال و ترکیبشان با آینده ، دنیایم را رژه می رود . خوشبختی در شادی های کوچک و امنیت بزرگ لحظه هایم جاری است . در آغوش تو ، گاه تگرگ تند نیمه شب و در آرامش صدایی که زمزمه می کند " نترس ، من اینجا هستم ". و چه قدر حس بزرگی است که نترسی چون کسی هست .
4- مرا بپرس . مرا به پرسشی ببر که تار و پود سکوتم را رج زده است . دلم می خواهد مثل دخترکان روستا قالی ببافم . خوب می دانم که دست هایم در لطافت رنگ های گل بهی و فیروزه ای زبر شده است ، خوب می دانم که دست هایم هنوز آن قدر کودکند که اصالت گس خرمالو را به دهان نبرده اند ، اما تکیه کن . به همین دست ها ، به همین ها که شامگاه مبهم خیالات تو را رنگ می کنند ، که گل های سرخ تو را در گلدان سفالی می گذارند ، که سرانگشتان گرمت را به نوازش پوست شب می برند ..
و من امتداد این مسیر را با قدم های تواندازه می گیرم . سایه هایی را که از کنار هم فرار می کنند و سایه ی خودم را که تنها نقطه ی اشتراکش با من کف پاهایم است برانداز می کنم . خم می شوم و سایه ام را که زیر پا افتاده از زمین برمی دارم و به چوب لباسی اتاقم می آویزم . من اویم یا اوست که من است ؟..
با خودم حرف ها دارم و با تو ، روزگار جاری است در همین حوالی . در خیال خش دار تو ، در تن خلیده ی من . بیا تا همین حوالی تردیدهایمان را نگاهی بکنیم . بیا ، باور کن سایه هم می تواند سپید باشد ، هر چند که ذاتش از نبودن نور است ..
5- دست به عصا ، از کنار خواب من که با بوسه ای آرام عبور می کنی ، لمس عطرعمیق پوست تو به صبح می خوانَدم . موهایت را قلمه می زنم و در دفترم می کارم . یلدا خواهد آمد .
پ.ن 1: به خودت قسم که عذاب به دستت ، هزار بار شیرین تر است از عذابی که می کشیم به اسمت ..
پ. ن 2: کسی می تونه به من کمک کنه تا قالب قبلی واگویه رو پیدا کنم ؟ من واقعا دلم اون رو می خواد . اصلا این صفحه رو دوست ندارم . سجادم که سرش شلوغه . یکی به دادم برسه . آهاااای...
دست های تو با من آشناست..
می خواستم برایت بگویم ، شبی را که با سیاهی ستاره باران موهایم به بستر رفتم و صبح با تلی از برف سپید بر آن ها برخاستم . برایت بگویم ، حالم خوش نیست و هیچ کس را خیال بی خوابی من بیدار نکرده است . اصلا خواب که می آید فراموشی می افتد به جان هر چه عشق و حرف و ... انگار فقط من بودم که در خواب هم شعر می گفتم و صبح از طراوت واژه های بالای سرم شکوفه می زدم . برایت بگویم ، صبح نزدیک است و من آن قدر به سایه های روی دیوار زل زده ام که چشمانم هذیان می بینند دیگر .
حس ناخوانایی از کدورت واژه ها را هزاربار مرور می کنم تا بفهمم سنگ را باید به سرم بزنم یا سرم باید به سنگ بخورد . چرا که هر چه چرتکه می اندازم نمی فهمم این که " من " یک نقطه دارد و " ما " هیچ ، نقطه سرخط کدام اجتماع دو یا چند نفره ی دنیا بوده که برای ما ؟ نمی فهمم که تو چرا هرگز ، هرگز و هرگز به رنگ چشم هایم اعتراف نکرده ای . و به خیال محو روزهای نبودنم و به تشنگی ات به انار میانه ی میدان در آن شب برفی . سنگ باید به سرم بخورد و یا سرم به سنگ ، که بفهمم تو چرا هرگز به " من " اعتراف نکرده ای ..
پ. ن : اردی بهشت گونه به مرداد تنت بخوان مرا . صبور ، استوار ، بزرگ ...
می خواستم این متن را که برای سجاد نوشته ام با آداب دیگری تقدیم و ماندگار کنم که نشد و ماند برای واگویه .
دستانت را به من بده . حضور دوباره ی این ماه مرا می خواند .
در کنار تو ، برای دومین رمضان با هم بودنمان .
در کنار تو و سحر چشمانت که مرا به معجزه ی ساعات سحر می خواند .
و ترنم خیس دعایت که مرا به صبوری بلند این روزهای بلند بشارت می دهد .
و شکوه صدایت گاه افطار ، که فتح کوچک اما بزرگمان را " تقبل الله " می گوید
دستانت را به من بده تا شروع دومین تجربه ی ناب صبرمان را با هم " یا علی " بگوییم ..
پ. ن ۱ : تاریخ این نوشته مربوط به دو هفته ی گذشته است با دو هفته تاخیر در پست .
پ. ن ۲: به لطف تنبلی من و سمیرا در تهیه ی افطاری و سحری ، تمام افطاری ها و سحری ها را " مهمان مامان " هستیم . خیلی خوش میگذرد . شلوغ پلوغ و بخور بخور.
خدای را که مبادا دل از نشانه بیفتد
کمی من را به یاد بیاور ، گل دانه های صورتی روی دامنم را .. کمی من را از لابه لای حرف هایی که نزده ام ببین .. کمی انگشتانم را از لابه لای مدادهایی که در آن ها دفن شده اند بشناس. انگشتانی که دیروز کودکی ام را در ریشه های قالی به دیوارهای کاهگلی می بافت ، به پروانه های روی توری پنجره ، به غم بزرگ تمام شدن آلبالوهای تک درخت حیاط . انگشتانی که دیروز روزهایم را به آینده می بافت ، صورتی ، سبز ، عنابی ، سفید ؛ و امروز در سکوت دیوارهای سفالی زنجیر شده است .
.. ماه نازک بود ، آن شب که برایت می نوشتم . و دل من نازک تر ، که ترک برداشت وقتی در هوا دست هایت را تکان دادی .. ماه قرص شد امشب ، و دل من باز هم نازک تر ، که تمام شد وقتی در هوا..
می پیچد پاهایم پیچ انتهای ولیعصر را و دور می زنم آن چه را که از تو به من رسیده است . باز هم نرسیده ای و من پشت چراغ قرمز سبز شده ام . پس می زندم نگاهی عجیب در آن سوی چهارراه . پس می زندم عبور ممتد خیال هایی آشفته . و من ، پس می زنم در پشت سرم نگاه های پی در پی آدم های آکواریومی پشت شیشه را..
از دهن های کج و کوله ی ماشین های پارکینگ فرار می کنم . فکرم با صدای تکراری آسانسور بالا و پایین می رود و در طبقه ی پنجم گیر میکنم . " پنج ، پنج ، پنج ، به پنج نرسیدم هرگز ، به نگاهت .." بوی تن من در دیوارهای اتاق حک شده است و تو ؛ بوی درد مرا می دهی عزیز آن قدر که در بازوانت خودم را نفس کشیده ام . من را پشت چشمانم و چشمانم را پشت دست هایت پنهان کن ..
اردی بهشت است ، اما گل های صورتی روی دامنم خشکیده اند و شمعدانی روی ایوانی که آن شب روحم را از آن پرتاب کردی ..
اردی بهشت است اما توت های کوچه ای که اسمش را " کوچه توتی " گذاشته ام ، همه قبل از آن که برسند سیاه شده اند ..
اردی بهشت است، اما صدای گنجشک ها را نمی شنوم . تصویر غریبی است ، تمام گنجشک ها را از حنجره هایشان به دار آویخته اند ؛ و تمام زن ها را از زن بودنشان ؛ و تمام من را ، از خنده هایم ، از شعرهایم ، از پنج شنبه هایم که دوست می داشتم ..
اردی بهشت است ...
پ.ن : بخند . دنیا جای خندیدن است. بخند، به دنیای کسی که نابود کرده ای . بخند به گریه ای که امان نمی دهد .به دهانی که تلخی زهر تو می سوزاندش . بخند به تلوتلو خوردن دختری در تنهایی خیابان نیمه شب . به بدنی که بوی نفرت انگیز بیمارستان می دهد . بخند...
دکتر علی شریعتی
.
پ. ن : به زودی با حرف های اردی بهشتی خودم برمی گردم ..
گرچه به لطف زهره واگویه ام اندکی خانه تکانی شد ، اما دلم نیامد لحظه های آخر سال را بگذرانم بدون آن که سری به این حریم بزنم . این بود که از لابه لای نوشته های زمستانی ام چند تا را انتخاب کردم . از 89 حرف بسیار دارم اما دست ما کوتاه و خرما بر نخیل ...
1- دل ما رو بنویس ...
بزرگ نشده ام هنوز. احساس های کودکی ام ، زمانی که شاد می شدم و یا گریه های پنهان زیر پتو و درون انباری همان ها هستند . مامان می گوید : " تو هیچ وقت بچگی نکردی " ولی انگار دیده نمی شود درونی که سال هاست اصلا بزرگ نشده . انگار آن چه بزرگ می شود مسئولیت ها و دردها و ناراحتی هاست . مرثیه خوانی نمی کنم ، ولی واقعیت این است که درک خیلی از دردها حاصل میوه ی آگاهی است و آگاهی همان میوه ی ممنوعه ای بود که در ابتدای آفرینش پدر و مادرم را از بهشت راند . و امروز هم در این نقطه از آفرینش هر کسی را از بهشت بی دغدغگی می راند .
دغدغه ات را ندارند ، دغدغه می شوی خودت ... و من دوباره به یاد می آورم : " وقتی عقیده عقده خوانده می شود ، وقتی عقیده عقده خوانده می شود ، وقتی ..." دی ماه
2- فاصله ی ما ، شمال و جنوب جغرافیای نقشه نیست ، همین کیلومترشمارهای انعطاف ناپذیر کناره ی جاده . فاصله ی ما ، در سال های پیش از تولد است . سال های قبل ، آن زمانی که در دنیای دیگر ، ته جویده ی مداد در دست ، نوک آن را روی کره زمین می چرخاندم و با انگشت چشم زنی را نشانه می رفتم که در آن نقطه از زمین متولدم کند .
فاصله ی ما زیاد است ، به اندازه ی تمام قصه هایی که ختم به خیر می شوند و تمام رویاهایی که به بن بست می رسند . به اندازه ی فاصله ی لب هایی که می لرزند و لب هایی که می خندند . آن قدر که می توانی دردوردست بایستی و با انگشت به نقطه ای در گوشه ای از افق اشاره کنی که منم . فاصله ی ما ، مثل نشستن تو زیر آفتاب بندر است و دویدن من در ایستگاه های مترو . مثل برگشتن تو به حیاط خانه ی پدری ات و گذشتن من از میراث ناخواسته ی پدری ام . مثل تو ، آن جا ، میان آن همه آدم که دوستشان می داری ، و من ، این جا ، میان این همه آدم که دوستم نمی دارند .
آی... که عادت نمی کنم به تکرار این قصه های بی کلمه . همه رفته اند ، و سکوت علامت خوبی است . مثل این که کسی در خانه نیست و می توانی با همان مداد ته جویده ، همه ی دیوارها را خط خطی کنی . مثل این که می توانی با صدای بلند دردهایت را گریه کنی . مثل این که کسی پشت دیوار پنهان شده که که از چراغ قرمز چهارراه برایت نرگس خریده است ، کسی که چشم هایش خبر از اتفاقی در پشت این سکوت می دهد .
سکوت علامت خوبی است ، مثل این که همه جمعند و تو در تنهایی عجیبت ، با مدادت – همان مدادی که دیگر تهش را نمی جوی – کنار آمده ای و روی دیوار اتاقت خط خطی می کنی که : " این سکوت اعتیادم را به مداد تشدید می کند . " دی ماه
3- میراث پدرم به تاراج رفت ، میراث پدرم را به حراج گذاشتم . با میراث تحمیلی اش چه کنم ، با خودم ؟!...
راه می افتم . زیر سپیدی این دانه های لطیف ، و پا روی جای پاهای زنانه ای می گذارم که دوست نمی دارم .
راه می افتم بی او که : " من شمال زاده شدم ، اما تمام دریاهای جنوب را ... " و بی تو که مردانگی ات چه قدر هویداتر است در اندام پشمین این پالتوی بلند ، که امروز به محض تولدش ، ابرهای لجوج را بارور کرد .
درخت درون حیاط سپید شده با آن قامت بلند اما تکیده ا ش . چه قدر تضاد خالصی است بین سپیدی برف هایی که هاشور می زنند و صفحه ی سیاه شب . مغزم سوراخ شده . نه ، تمام مغزم حفره است انگار. پاسوز می شوم و یکی یکی انگشتانم تا ته می سوزند . و سوز برف در چشمان داغم منجمد می شود ...
" من اشتباهی بودم .." بهمن ماه
4- از نبودنت به تنهایی و خلوتم می گریزم .
در را پشت رفتنت می بندم
و خیالم را با کفش های لنگه به لنگه به دنبالت می فرستم .
تو در هجوم خیابان می دوی
و خیال من ،
پشت تحریم قرمز این چراغ رنگ می شود .
گم شده ام ، دوباره... اسفند ماه
پ. ن ۱: حکومت در دست ریش و ریش در دست حکومت ، با قیچی!
پ . ن ۲: اعتراض ندارم ، حکم را صادر کنید ! ممنون ، جای خوبی بود زمین !!
نگران نباش ، پرت و پلا هم مال گفتن است دیگر..